روشنک بنت سینا

در اندیشه پرواز

روشنک بنت سینا

در اندیشه پرواز

روشنک بنت سینا

* اینجا انسانی قلم می‌زند که زن خلق شده، در ایران هبوط کرده، در بین قوم لر بزرگ شده و در حوزه علمیه خود را یافته و قرار است در پیچ و خم زندگی به کمال برسد.
* ارادتمند شما یک عدد طلبه و دانشجوی ارشد تاریخ و آواره در مجازآباد.
* اگر از چیزی خوشتان آمد، بدون اجازه اینور و آنور پخش و پلاش نکنید.

۳ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

بسم الله

می‌آیید و با نوک سه انگشت میانی دست راستتان بر آن می‌کوبید و فاتحه‌ای می‌خوانید. از نزدیکان باشید، اشک می‌ریزید. فامیل دور باشید یا دوست و آشنا خاطراتم را مرور می‌کنید و «یادش بخیر»ی می‌گویید. بدی‌هایم به چشم‌تان نمی‌آید. ترحم کرده و همه را حلال می‌کنید. خدا به عزیزانی که برایم حلالیت می‌طلبند، خیر بدهد، محتاج حلالیت و بخشش هستم آن لحظه‌ای که دستم از دنیا کوتاه است. احتمالا دوستان مجازی از به دیار باقی شتافتنم، مطلع نشوند. چه می‌دانند که پشت این پروفایل دختر جوانی بوده است که با انگشت اشاره‌ی دست راستش همیشه بر این صفحه‌ی شیشه‌ای می‌کوبیده و برایتان تلگراف به سبک نوین می‌فرستاده است. بلاتشبیه کوبیدنی که در خط اول ذکر خیرش گذشت. بعد از یکی دو سال، نه روشنکی به دنیا آمد و نه روشنکی از دنیا رفت. دوستان مجازآباد که انگار نه انگار. اسمم را هم از یاد می‌برند. دوست و آشنا که فراموشم می‌کنند. برادرم دلش برای خاطرات مشترک تنگ می‌شود. پدر و مادرم اما همیشه دلتنگ می‌شوند. پدر درون خود می‌ریزد و مادرم در سکوت اشکش را پاک می‌کند، حتی اگر صد سال بگذرد باز به یادم هستند. همان بهتر که همسری ندارم که بعد از من ازدواج مجدد کند و هی من آن زیر حرص بخورم و دق کنم. در هر صورت زندگی جریان دارد؛ چه با من، چه بی من. زندگی‌تان پر از نشاط و شادی، در آن روزهایی که همه هستید و من نیستم. فقط همیشه برای اموات از یاد رفته فاتحه‌ای قرائت کنید و خیراتی بدهید، جز آنها هستم و شاید چیزی بهم بماسد.



روشنک
بسم الله
روزی که چشم به جهان گشودم. همان روز هم خدا و هم دنیا چشم بر من گشود، و الا من کجا و دنیا کجا! روزی که به دنیا آمدم روز خوبی بود. برای مادرم روز مادر شد، برای پدرم روز پدر، برای مادربزرگ پدر‌ی‌ام روز مادربزرگ، برای پدربزرگ پدری‌ام روز پدربزرگ، برای عموهایم روز عمو، برای عمه‌ام روز عمه. پدربزرگ و مادربزرگ مادری‌ام قبل از چشم به جهان گشودنم هم پدربزرگ بودند و هم مادربزرگ. خاله‌هایم خاله شدند و دایی‌هایم دایی. طرح مسأله نیست که بعد بپرسم «حالا بگو من چندمین فرزند خانواده هستم؟»، فقط خواستم بگویم روز خیلی‌ها بود و روز مهمی بود. از آن روز بهم گفتند: «فاطمه». این شد اولین اتفاق مهم زندگی من. 
بعد مثل دخترهای مردم بازی و بازیگوشی کردم تا شش سالگی. شش سالگی مدرسه و درس و درس و درس تا اینکه پیش‌دانشگاهی‌ام در رشته‌ی تجربی تمام شد. بعد از پیش دانشگاهی یک سال درس خواندم و کنکور دادم. مامایی دانشگاه آزاد قبول شدم. شبِ صبحی که قرار بود بروم دانشگاه ثبت‌نام کنم، پایم را در یک کفش کردم که الا و بلا بروم حوزه طلبه بشوم. حرفم را به کرسی نشاندم. شاید هم کسی زورش بهم نرسید. پیش‌دانشگاهی تبدیل شد به پیش‌حوزوی. اهالی مدرسه تو خواب هم نمی‌دیدند یکی از دخترهای چموش‌شان بخواهد طلبه بشود. رفتم و حوزه را از نزدیک دیدم. از خانمی پرسیدم: «بیام حوزه، اسلام شناس میشم یا نه؟» یادم نیست چه جواب داد. حوزه را دیدم و پسندیدم. یک سال دیگر درس خواندم و کنکور حوزه دادم و قبول شدم. حوزه مصاحبه هم داشت. روز مصاحبه آنها سوال پرسیدند و من جواب دادم. دوباره پرسیدند و من جواب دادم تا وقتی که اشکم را درآوردند و زدم زیر گریه. موقع رفتن، دم در برگشتم و با چشمانی گریان بهشان گفتم: «باور کنید من به درد حوزه می‌خورم». نتایج مصاحبه آمد و من قبول شدم. تبدیل شدم به یک «طلبه، آخوند، شیخ، روحانی، حاجاقا» منتهی ورژن زنانه‌اش. این هم شد دومین اتفاق مهم زندگی من.
دنیا هر روز یک رنگی دارد. بعد از گوشی دکمه‌ای قرمز رنگم، گوشی اندروید مد شد. با چرخیدن تو این مجازآباد تا چشم باز کردم دیدم مهر ۹۵ رسیده و وبلاگ (روشنک دختر لر) زده‌ام و تویش فرتُ فرت حرافی می‌کنم. آخ که چقدر دوران دبیرستان دوست داشتم نویسنده بشوم و هی لیلی و مجنون به دنیا بیاورم و با خط‌خطی‌هایم عشقشان را توصیف که چطور این برای آن می‌میرد و آن برای این. اما کو؟ نشدم که نشدم. تبدیل شدم به یک «وبلاگ نویس» که هر روزی سر از جایی در می‌آورد. این هم شد سومین اتفاق مهم زندگی من.

تا اتفاق مهم بعدی شما را به خدا می‌سپارم. بای بای


روشنک