روشنک بنت سینا

در اندیشه پرواز

روشنک بنت سینا

در اندیشه پرواز

روشنک بنت سینا

* اینجا انسانی قلم می‌زند که زن خلق شده، در ایران هبوط کرده، در بین قوم لر بزرگ شده و در حوزه علمیه خود را یافته و قرار است در پیچ و خم زندگی به کمال برسد.
* ارادتمند شما یک عدد طلبه و دانشجوی ارشد تاریخ و آواره در مجازآباد.
* اگر از چیزی خوشتان آمد، بدون اجازه اینور و آنور پخش و پلاش نکنید.

۱ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

بسم الله
کتاب دعا دستم بود، داشتم دعا می‌خواندم. دلم پر بود و هزار جور گله و شکایت داشتم که تا آخر دعا باید به خدا می‌گفتم. خانمی آمد کنارم نشست. دختر چند ماهه‌ش را زمین گذاشت، خودش ایستاد به نماز. دختری تپلی با لباس صورتی. سرش مو نداشت، مادرش یک تل صورتی زده بود به سرش. انگار دوست داشت از همین الان دختر بودنش را جار بزند. دخترش خیلی به دلم نشست. برای یک لحظه دلم دختر کشید. دوست داشتم الان منم دختر داشته باشم. دختری تپلی با لباس‌های صورتی. به ‌خواندن دعا ادامه دادم. آن خانم داشت نماز می‌خواند. دخترش آرام نشسته بود و دست و پا می‌زد. آن همه گله و شکایتی که می‌خواستم به خدا کنم، یادم رفت. زبانم دعا می‌خواند، دلم دعا می‌کرد که این بچه گریه کند تا بغلش کنم. آرام‌تر از آن بود که دعایم در حقش گیرا شود. نماز مادرش تمام شد. آماده شد که برود. سریع دعا را بستم و گفتم: «ببخشید می‌شه یه کم بغلش کنم؟» بغلش کردم و بوسیدم. دوست داشتم مادرش کنارم نبود تا او را حسابی می‌چلاندم. دخترش را برای بار آخر بوسیدم و دادم دستش. خداحافظی کرد و رفت.
دختر من هم می‌توانست الان چند ماهه باشد، شاید هم چندساله. لذتی که بوسیدن بچه دارد، بوسیدن کارنامه و مدرک ندارد.


روشنک