روشنک بنت سینا

در اندیشه پرواز

روشنک بنت سینا

در اندیشه پرواز

روشنک بنت سینا

* اینجا انسانی قلـم می‌زند که زن خلـق شده، در ایران هبوط کرده، در بین قوم لر بزرگ شده، در حوزه علمیه خود را یافته و قرار است در پیـچ و خـم زندگی به کمـال برسد.

* یک عدد طلبه _ دانشجوی آواره در مجازآباد.

۴ مطلب با موضوع «از حوزه و سیمین تاج مؤیدی» ثبت شده است

بسم الله

«روی پوشش طلبه‌ها حساس بود. هر وقت می‌دید یکی از خوابگاهی‌ها دامن پوشیده و دارد حیاط را جارو می‌زند، دعوایش می‌کرد. نه که دکتر زنان هم بود، می‌گفت دامن خاک می‌گیرد و موقع جارو زدن شلوار بپوشید. آن موقع‌ها شلوار دمپا و بلند مد بود. خانم دکتر همیشه می‌گفت شلوار و چادرهایتان را کمی کوتاه کنید که به زمین نرسد و خاک نگیرد. اینطوری بهداشتی‌تر است».

وقتی استاد به قسمت جارو زدن رسید، زدم زیر خنده. گفتم: «پس آن موقع جارو زدن هم مد بوده؟» استاد خندید و گفت: «بله، هر وقت یکی از بچه‌ها جارو می‌زد، خانم دکتر سری تکان می‌داد و لبخندی بهش می‌زد. به مرادشان هم می‌رسیدند».

از کجا طلبه‌های مجرد کشف کردند جارو زدن حوزه حاجت می‌دهد، الله أعلم. این سنت تا الان دست به دست شده و ادامه دارد. دوستم یکی از به ‌مراد ‌دل ‌رسیده‌هاست. به منم زیاد توصیه می‌کند که «روشنک برو حوزه را جارو بزن. من رفتم نمازخانه را جارو زدم، به دو هفته نکشید که ...». منم نیشخندی می‌زنم که مثلا خجالتی هستم و اینها؛ فقط نمی‌دانم چرا صورتم قرمز نمی‌شود و گل نمی‌اندازد. می‌گویم هنوز وقتش نشده، زود است، کو تا ازدواج و این حرف‌ها.

پ.ن: حالا شما بینندگان عزیز از فردا از اقصی نقاط کشور سرازیر نشوید سمت حوزه‌مان. مورد داشتیم هر چه جارو زده و سابیده افاقه نکرده. امتحانش ضمانت و ضرری به دنبال ندارد. اگر خواستید جارو بزنید، مثل من سرسری نزنید!


راوی: استاد رضوی



بسم الله

بهم گفت بروم از نزدیک حوزه را ببینم بعد تصمیم بگیرم. منِ ندید بدید هم رفتم. در حوزه را باز کردم. گل یاس بزرگی مثل چتر ورودی حوزه را پوشانده بود و سایه انداخته بود. با یک ساختمان پر از در و پنجره و احتمالا اتاق‌های تو در تو که به همدیگر راه دارند روبه‌رو شدم. بعد از حوزه الزهرا، حوزه فاطمه الزهرا را هم دیدم. ولی فاطمه الزهرا شبیه یک مدرسه بود و چنگی به دلم نزد (الان ساختمان جدید و نو نواری برای فاطمه الزهرا ساخته‌اند) بعد از آزمون و مصاحبه شدم طلبه‌ی مکتب الزهرا. طلبه‌ی ورودی سال نود.

روز افتتاحیه برایمان از خانم دکتر سیمین تاج مؤیدی صحبت کردند. گفتند الان بیمارستان هستند و برای سلامتی‌شان دعا کنیم. مشتاق بودم ببینمشان. به اتفاق چند نفر از سال بالایی‌ها رفتم بیمارستان سعدی. خانم دکتر خواب بودند. از پچ پچ کردن بچه‌ها فهمیدم سکته کرده‌اند و این اواخر هم کسی را به خاطر نمی‌آوردند. زل زده بودم به خانم دکتر. ذوق داشتم مرا ببینند و بدانند طلبه‌ی حوزه‌شان شده‌ام. بیدار نشدند و مرا هم ندیدند. خانمی صدایش زد؛ «خانم دکتر! شاگردا‌تون اومدن شما رو ببینن». اشکم درآمد. پلک نمی‌زدند ومظلوم شده بودند. خیلی نماندیم. برگشتیم و هر کسی راه خودش را رفت. چند روز بعد پیامک زدند «إنا لله و إنا إلیه راجعون». بیستم مهر ماه سال نود به دیار باقی شتافتند. ما ماندیم خاطراتی که اساتید از ایشان برایمان روایت می‌کردند.